فروغ
نغمه درد
در مني و اين همه زمن جدا
با مني و ديدهات بسوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي تپد
واي از ان دمي که بي خبر زمن
برکشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه توام بهر کجا روي
سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزينمش بجاي تو
شادي و غم مني به حيرتم
خواهم از تو در تو اورم پناه
موج وحشيم که بي خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستني است؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستني است؟
ديدمت شبي بخواب و سر خوشم
وه مگر به خوابها ببينمت
غنچه نيستي که مست اشتياق
خيزم و زشاخه ها بچينمت
شعله مي کشدبه ظلمت شبم
اتش کبود ديدگان تو
ره مبند بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو
مرداب
شب سياهي کرد و بيماري گرفت
ديده را طغيان بيداري گرفت
ديده از ديدن نمي ماند دريغ
ديده پوشيدن نميداند دريغ
رفت و در من مرگزاري کهنه يافت
هستيم را انتظاري کهنه يافت
ان بيابان ديد و تنهاييم را
ماه و خورشيد مقواييم را
چون جنيني پير با زهدان به جنگ
مي درد ديوار زهدان را به چنگ
زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما ميل جان دادن در او
خود پسند از درد خود نا خواستن
خفته از سوداي برپا خواستن
خندهام غمناکي بيهوده اي
ننگم از دلپاکي بيهوده اي
غربت سنگينم از دلدادگيم
شور تند مرگ در همخوابگيم
نامده هرگز فرود از بام خويش
در فرازي شاهد اعدام خويش
کرم خاک و خاکش اما بويناک
باد بادکهاش در افلاک پاک
نا شناس نيمه پنهانيش
شرمگين چهره انسانيش
کو بکو در جستجوي جفت خويش
مي دود معتاد بوي جفت خويش
جويدشگهگاه و نا باور از او
جفتش اما سخت تنهاتر از او
هردو در بيم و هراس از يکديگر
تلخکام و نا سپاس از يکديگر
عشقشان سوداي محکومانه اي
وصلشان روياي مشکوکانه اي
اه اگر راهي به درياييم بود
از فرو رفتن چه پروائيم بود
گر به مردابي ز جريان ماند اب
از سکون خويش نقصان يابد اب
جانش اقليم تباهي ها شود
ژرفنايش گور ماهي ها شود
اهوان اي اهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشتها
جويباري يافتيد اواز خوان
رو به استغناي دريا ها روان
جاري از ابريشم جريان خويش
خفته بر گردونه طغيان خويش
يال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را مي گشود
عطر بکر بوته ها را مي روبود
بر فرازش در نگاه هر حباب
انعکاس بي دريغ افتاب
خواب ان بي خواب را ياد اوريد
مرگ در مرداب را ياد اوريد
زندگی
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم
غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود
عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن
می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!
مرگ من
مرگ من روزی فرا خواهد رسيددر بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
بازگشت
عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار الود
نگهم بيشتر ز من مي تاخت
بر لبانم سلام گرمي بود
شهر جوشان درون کوره ظهر
کوچه مي سوخت در تب خورشيد
پاي من روي سنگفرش خموش
پيش مي رفت و سخت مي لرزيد
خانه ها رنگ ديگري بودند
گرد الوده تيره و دلگير
چهره ها در ميان چادرها
همچو ارواح پاي در زنجير
جوي خشکيده همچو چشمي کور
خالي از اب و نشانه ي او
مردي اوازه خوان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانه ي او
گنبد اشناي مسجد پير
کاسه هاي شکسته را مي ماند
مومني بر فراز گلدسته
با نوايي حزين اذان مي خواند
مي دويدند از پي سگها
کودکان پا برهنه سنگ به دست
زني از پشت معجري خنديد
باد ناگه دريچه اي را بست
از دهان سياه هشتي ها
بوي نمناک گور مي امد
مرد کوري عصا زنان مي رفت
اشنايي ز دور مي امد
در انجا گشوده گشت خموش
دستهايي مرا به خود خوانندند
اشکي از ابر چشمها باريد
دستهايي ز خود مرا راندند
روي ديوار باز پيچک پير
موج مي زد چو چشمه اي لرزان
بر تن برگهاي انبو هش
سبزي پيري و غبار زمان
نگهم جستجو کنان پرسيد
در کامين مکان نشانه ي اوست
ليک ديدم اتاق کوچک من
خالي از بانگ کودکانه ي اوست
از دل خاک سرد ايينه
ناگهان پيکرش چو گل روييد
موج زد ديدگان مخملي اش
اه در وهم هم مرا مي ديد
تکيه دادم به سينه ي ديوار
گفتم اهسته اين تويي کامي
ليک ديدم کز ان گذشته ي تلخ
هيچ باقي نمانده جز نامي
عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبار الود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ
شهر من گور ارزويم بود
سرود زيبايي
شانه هاي تو
همچو صخره هاي سخت و پر غرور
موج گيسوان من در اين نشيب
سينه مي کشد چو ابشار نور
شانه هاي تو
چون حصارهاي قلعه اي عظيم
رقص رشته هاي گيسوان من بر ان
همچو رقص شاخه هاي بيد در کف نسيم
شانه هاي تو
برج هاي اهنين
جلوه ي شگرف خون و زندگي
رنگ ان به رنگ مجمري مسين
در سکوت معبد هوس
خفته ام کنار پيکر تو بي قرار
جاي بوسه هاي من به روي شانه هات
همچو جاي نيش اتشينمار
شانه هاي تو
در خروش افتاب داغ پر شکوه
زير دانه هاي گرم و روشن عرق
برق ميزند چو قله هاي کوه
شانه هاي تو
قبله گاه ديدگان پر نياز من
شانه هاي تو
مهر سنگي نماز من
از دوست داشتن
امشب از اسمان ديده ي تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در سکوت سپيد کاغذها
پنجه هايم جرقه مي کارد
شعر ديوانه ي تب الودم
شرمگين از شيار حواهش ها
پيکرش دوباره مي سوزد
عطش جاودان اتش ها
اري اغاز دوست داشتن است
گرچه پايان کار نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر کردن
شب پر از قطره هاي الماس است
انچه از شب بجاي مي ماند
عطر سکر اور گل ياس است
اه بگذار گم شوم در تو
کس نيابد زمن نشانه ي من
روح سوزان اه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ي من
اه بگذار زين دريچه ي باز
خفته در پرنيان روياها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم تو پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
انچه در من نهفته دريايي ست
کي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
کاش ياراي گفتنم باشد
بس که لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحرا ها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج درياها
بس که لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم ارام
به سبک سايه ي تو اويزم
اري اغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
که همين دوست داشتن زيباست